تبليغاتX
برنامه امروزت چیه؟

برنامه امروزت چیه؟

باز هم مسخره کردن باز هم خشم

تازگی چیزی که ذهنم مشغول می کنه

اینه که برادرم من  مسخره میکنه می

دونی منظورم مسخره کردنی که بهم

احساس حما قت می ده و خوب این

چیزجدیدی نیست بچه هم بودم مسخره

می شدم و همیشه از اینکه گیج و دست

وپا چلفتی فرض بشم خیلی  احساس

بدی داشتم تا اینکه باور کردم یعنی

پذیرفتم که من خیلی هم آدم عاقلی

نیستم یه جور احمق نه کلمه مناست تر

شاید ساده لوح باشه یا بی سیاست

چیزی که تو بچگی زیاد می شنیدم و این

کلمه گیجم می کرده طفلی ساده است

سیاست نداره آخی یه بچه را چه به

سیاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

 

 

کم کم وقتی مدرسه رفتم برای فرار از

روابط پیچیده و برا ی اینکه موجه باشم

چسبیدم به درس خوندن چسبیدن

کلمه مناسبی نیست در واقع حمله کردم

به درس خوندن و خوب من یاد گیری ام

خوب بود فقط پردازشهای  پیچیده نداشتم

از نظر معلمم باهوش بودم داستان نویس

ماهری بودم انشاهای خیلی خوبی می

نوشتم. طوری که احساس شاگرد ممتاز

بودن باعث شد یادم بره ترس از احمق

بودن دیگه بچه کم رویی نبودم که از سلام

کردن می ترسید. اتفاقا خیلی هم

اجتماعی شدم اعتماد به نفس پیدا کردم و

خوب خیلی هم شوخ اهل مسخره بازی

البته مسخره بازی نه تمسخر! و به طور

اغراق آمیزی از تمسخر بدم می امدم  و

این نشانه را احساس حقارت یه ادم می

دونستم البته این یه نظریه است که

"انسهانها برای  فرار از احساس حقارت

خود دیگران را کوچک میکنند" الان که باز

این مسله مسخره کردنم بعد از ۲۰ سال 

بازشروع شده  نه  اینکه قطع شده باشه

در واقع دوباره من  را بهم  میریزه مثل

بچگی هام دارم .بهش فکر میکنم به ریشه

این آشفتگی به مسیر تغییر خشمم از

مسخره شدن خیلی خوشحالم که یه تغییر

در واقع یه تصعیید خوب داشتم و تونستم

به شکل خوبی اون انرژی ناشی از خشم

را تغییر شکل بدم

 

در واقع من مسخره بازی می کردم که به

شکل موجهی  ساده لوحی ها و بچگی

های خودم پنهان کنم جالبه! هم من  را

ادم خیلی باهوشی می دونند هم احمق!!

 

من کدومشونم  ؟؟  در محل کار آدم

باهوشیم  ولی خانوادم من  را مسخره می

کنند همین ادم احمق توی خانوادش تاثییر

های خیلی زیادی هم داره یه جورایی

نهایتا غالبا مسایل و مشکلات خانوادش

حل می کنه ولی کارهای احمقانه هم می

کنه مثلا وسایلش  را مدام گم می کنه

پنییر زیاد می خوره گاهی حرفایی می زنه

که به نظر خودش خنده داره ولی  از نظر

خانوادش احمقانه! در واقع اون سپر

مسخره بازی دیگه خیلی  جواب نمی ده

اره همینه دیگه نمی شه پشت سپر

مسخره بازی کردن ادامه بدم شاید چون

زیاد ازش استفاده کردم در واقع مثل یه

عادت شده بخشی از شخصیتم سخته

ولی باید ترکش کنم باز هم لبزیز از

خشممممممممممممم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 10:15  توسط شیرین  | 

سلام

 

ميخوام در مورد ميزان رضايت از زندگي بنويسم به نظر شما چه چيزهايي

 

 رو ي رضايت از زندگي موثره ؟ مهمترينش چيه؟ از نظر گلاسر مبادله"

 

  موفقيت آميزمحبت" يعني اينكه  در  دريافت و تقديم محبت موفق باشيم.

 

  ساده تر اينكه حد اقل يك نفر باشه كه دوسمون داشته باشه و ما هم اون

 

 دوست داشته باشيم.

 

  و به قول خودم حس خوب تعلق خاطر داشتن،. گلاسر روي احساس

 

 ارزشمندي هم تاكييد داره كه من بهش نمي پردازم. به نظر من الويت اول

 

تعلق خاطر داشتنه

 

 من اهل دل سپردنم اهل ارتباط بر قرار كردن .   روحم را درگير ميكنم

 

 بخشي را با كارم  تا از كارم لذت ببرم.بخشي را با همكارم تا از ديدينش هر

 

 روز صبح خوشحال بشم تا وقتي نمي روم سر كار دلتنگشون

 

 بشم .بخشي  را با  محيط بي جان اطرافم مثل  لباسام مثل وسايل 

 

 شخصيم تا ازشون مراقبت كنم حتي با چايي كه ميخورم ارتباط برقرار ميكنم

 

 يه كم خنده داره ولي واقعيت داره اگر يه فنجان چایی كه من ميخوام بخورم

 

 كسي بر داره برام  مشكل كه چاي ديگري بخورم چون بخشي از روح من

 

در اون چايي  هست به همين سادگي چايي برام لذت بخش ترمي شه كار

 

  برام لذت بخش مي شه  چه برسه به تفريح و دوستام وخانواده ام آنها

 

  كه ديگه لبريز عشق و لذت هستند .دل سپردن قشنگه دوست داشتن

 

  قشنگه ودوست داشته شدن قشنگتر. اون عشق افلاطوني اون

 

 سوزو گداز ليلي و مجنون  گیر چند نفر مياد؟ نمي شه صبر كردو چشم به

 

راه  بود،من تصميم گرفتم روحم تقسيم كنم . به جاي اينكه يكجا تقديم كنم

 تو برنامت چیه؟؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 16:36  توسط شیرین  | 

سلام

اولین پست اولین روز و

 

یک روز تازه از بقیه

 

عمرم

 

امید وارم موفق باشم

 

شما هم همینطور 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 22:41  توسط شیرین  |